دل خسته ام از توالي زندگي ام از اين همه ماست مالي زندگي ام
انگار فقط سكوت را ريخته اند برروي نوار خالي زندگي ام ...
يادش به خير بچگي ها .... اين موقع از سال كه ميشد ... بوي سال نو و بوي بهار را با تمام وجود احساس ميكرديم ... و آن پيش تر ها كه توي روستا بوديم ... با ذوب شدن روزانه برفها خاطرات سرد زمستان هم كم كم از ذهنمان پاك ميشد... تمام هم و غممان تكاليف عيد بود كه معمولا همان روزهاي اول تعطيلات انجام ميداديم و تكاليف شب عيد برادرم كه باز هم معمولا روزهاي آخر تعطيلات كه ميشد من با عجله برايش انجام ميدادم... و ميهماناني كه از شهر برايمان ميرسيد... و تمام افراد فاميل كه توي خانه ما جمع ميشدند و پدرم به عنوان عموي بزرگتر همه بچه ها را از دم عيدي ميداد...
و اما حالا كه خودمان شهري شده ايم !!! و ديگر ميهمانها از شهر كه هيچ ... از روستا هم برايمان نميرسد ... و بوي عيد و سال نو كه در گذر خاطرات گم و كم رنگ شده است ... و تكاليف شب عيد كه بزرگتر و بيشتر شده است و معمولا نميشود همه اش را همان روزهاي اول انجام داد و برادرم كه اين روزها به من در انجام تكاليف شب عيدم كمك ميكند... و پدرم كه ديگر انگار بزرگ فاميل نيست... و اسكناسهايش چند سالي است كه لاي قرآن مانده ... و قلبش كه شايد براي آن صميميتهاي از دست رفته چند وقتي است درد ميكند...
