... صبح شد ... و مولا با فرقي شكافته ، ولي سرشار از لذت رستگاري ؛ و كوفه همچنان در خواب و نامرد پرور....
با عرض تسليت عروج مولاي صبح و عدالت :
آفتاب افتاد از بالا به زير
خون ميان سجده هايش حلقه بست
باد شيون ميكند ، يا ميوزد
آسمان باريد ، يا بغضش شكست
سيل ميبارد چرا از آسمان
نو ح از وحشت زبان را ميگزد
خضر خود گم كرده راهش را دگر
كي به گوشش داد موسي ميرسد
در ته يلدا ترين چاه زمان ،
صد هزاران يوسف مصري اسير
صد سليمان تخت خود گم كرده اند
در ميان رخوت اين خاك پير ...
آفتاب از جاي خود برخاسته
نك خدا دستش به سوي او دراز
پاي در پاگرد اول مينهد ...
مي خرامد ، راه مي افتد به ناز
پله پله ميرود بالا به اوج ...
ذره ذره نور مي پاشد تنش ،
يك قدم مانده است تا خورشيد صبح
آسمان حالا شده پيراهنش ،
آفتاب سرخ ديشب مي دمد ،
بر سر اين شهر مرده ، شهر خواب
رفت بالا ، شد در اوج آسمان ،
آفتاب و آفتاب و آفتاب ...........
مهدي شيخ حسيني _ اصفهان