سلامي به گرماي آواي عشق...
عزيزان همراه و همدل و صميمي انجمن شاعران جوان ، نميدانم از اين همه ابراز لطف و علاقه شما چگونه سپاسگزاري كنم ، دوستاني كه در قسمت نظرات ابراز لطف ميكنند، عزيزاني كه از طريق ايميل مرا شرمنده خودشان ميكنند ، و دوست عزيز و همدلم آقاي بهزاد حيدري كه چندين بار تماس گرفتند و من هنوز نتوانستم صداي گرمشان را بشنوم ... دست همه شما بزرگواران را خاضعانه ميبوسم.
اما اين هفته نيز با بررسي آثار رسيده شما بزرگواران در خدمتتان هستم :
خانم زهرا حسيني ( يلدا ) از شيراز :
خانم حسيني ، بسيار خوشحالم كه اشعار زيبايتان را به انجمن شاعران جوان ميفرستيد ، براي اين هفته در ابتدا يكي از دو شعر ارسالي شما را در همين ابتدا قرار ميدهم ، اميدوارم كه با مطالعه و تلاش بيشتر ، در آينده آثار زيباتري از شما را بخوانيم:
كاش ميشد درون كوچه هاي سرد شهر؛
چشمه اي با وسعت درياي چشمت ديد و رفت
كاش ميشد همچو پيچكهاي مو ...
بر دل بي تاب تو پيچيد و رفت ،
كاش ميشد ، به ياد روزگار خوب دور
يك شبي با عشق تو ناليد و رفت
كاش ميشد شاپرك شد در دلت،
بر وجود چون گلت چرخيد و رفت
كاش ميشد همچو پروانه ها عاشق صفت،
در درون آتش عشقت خزاني ديد و رفت
كاش ميشد درون باغ سر سبز دلت ،
سيبي از رنگ روياي شبانه چيد و رفت
كاش ميشد به عشق دريايي شدن،
لحظه اي آرام ... بعد طوفان گرديد و رفت
كاش ميشد يك شبي به رسم عاشقي
روي چون ماه تو را بوسيد و رفت ...
و اما دوست گرامي ، خانم آهو رجبي ، يك نثر زيبا به انجمن شاعران جوان فرستادند ، اميدوارم كه در آينده با معرفي بيشتر خودشان آثار زيباتري از ايشان را بخوانيم:
سيب سيرت من
زيباي گلبرگهاي پرترانه ام ،
براي زيستن ، ساز اين دقيقه هاي پركوك بي ميهمان ، پيشواز حضورت ،
براي گريستن ،ناز بالش خيس فرزند كال باران ،پناه بغض خانگي ات ،
... براي پر گشودن ،بالهاي مطرود خورده اين انديشه حصار كشيده ، سر آغاز پريدنت ،
براي نوشتن ، حضور پر غربت ديوانه وار اين همه ورق ، اين همه خط ، همخانه شعرهايت ،
... تو فرزند آفتاب، ميهمان نرگسي هاي دل دل زده باغچه ،
... تو وسعت خيس اين همه كاهگل ناودان ديده اي ؛
و اينجا ديوار است و اينجا حصار است ،
و اينجا فاصله ، فاصله انجماد بغض ترك ديده زمين است ،
اينجا هوا در عزاي مرگ اطلسي ، بوي گريه ميدهد ...
اينجا ، مادر هم براي تقدس نام بي حرمت امروزش ، تقاص يك عمر علاقه را ، بي صدا پر از بغض سر ميدهد .
من از عشق ، از تولد خردترين علاقه دلواپس چهار خانه گوشه گنجه ، با تو حرف ميزنم ، سيب سيرت من ، سبد خاطره هايم را پر از بوي خوش و قرمز رگهايت كردي ،
و من هنوز همان تك بوداي اين معبد خانگي ام ، كه براي روشني اين همه خاطره كافر كشيده ، شمع هم كم آورده ام ، آن وقت تو از چلچراغ شبهاي پر ميهمان فردا حرف ميزني ؟!!!
برايم شمع بياور اي سراسر روشني ، برايم قدم بياور ، اين قدمها كوتاه است ، اين قدمها وصله دار است ، اين قدمها مثل شلوار دامادي پدر بزرگ ، كهنه و قديمي و شور است،
برايم سيب بياور ، برايم دل ، دل عاشق پيشه ترانه بياور ... برايم از خدا ، بوي آبستني پروانه بياور ،
برايم از خودم ، يك بغل آسمان ، يك هوا باران ، يك قرن فرياد بياور ...
و سومين اثر اين هفته ، كاري است از آقاي سيد رضا مير بابايي ، كه ايشان هم بيشتر از اين خودشان را معرفي نكرده اند ، با هم ميخوانيم:
شهر من ، شهر گلهاي پرپر است و پروانه هاي بي بال ، شهر گنجشكان سرما زده و كلاغان بيمار ، شهر فريادهاي بي جواب و هاي و هو هاي بي شمار ...
تا نجواي جير جيركها برپاست ، مرا با دغدغه روز ، كاري نيست ، سرشت من شكل گرفته شب است و آفريده روز ... كه چون روز را تحمل نتوان كرد ، شب را سراي خويش خواهد ساخت ،
شهر من ، شبان مغمومي دارد ، كه گوسفندانش را شبانه به چرا مي برد ...
كه چون روز شد ، همه گوسفندان در خوابند و شبان در رويا ...
سكوت شب آرام من است و غوغاي روز ، هراسم !!!
به ياد آر جير جير جيرجيركها را در نيمه شبان تابستان ، به ياد آور ...