ياران همراه و همدل انجمن شاعران جوان ، سلام
اين هفته هم طبق روال هفته هاي قبلي با دو شعر جديد از آثار ارسالي دوستان شاعر در خدمت شما هستم ، ولي چند وقتي است كه احساس ميكنم محيط وبلاگ خيلي تكراري شده است و روند يكساني دارد ، دوست دارم كه در قسمت نظرات ، با راهنماييهاي ارزشمند خود بگوييد كه چه تغييراتي را براي بهتر شدن وبلاگ ميپسنديد ...
من كه خودم فكر ميكنم كه بهتر است به نقد اشعار بيشتر بپردازيم ، به چه صورتش را نميدانم ، از اين گذشته فكر ميكنم كه بهتر باشد از شعرهاي قويتري در وبلاگ استفاده كنم ، ولي از آنجايي كه اشعار مورد استفاده در اينجا ، شعرهايي است كه دوستان لطف ميكنند و از طريق ايميل براي من ميفرستند ، و در انتخاب اشعار هم هيچگونه گزينش خاصي صورت نميگيرد ، ممكن است كه گاهي اوقات اشعار ضعيفي نيز در بين اشعار گزينش شده مشاهده شود ، كه اين از كيفيت كلي وبلاگ كم ميكند ، نميدانم كه اين مشكل را هم چگونه حل كنم كه هم شرمنده دوستاني كه شعر ميفرستند نشوم و هم رضايت خاطر خوانندگاني كه شعر هاي آنها از كيفيت بالاتري برخوردار است را فراهم كنم ، خواهش ميكنم كه در قسمت نظرات ، اگر پيشنهادي را در اين مورد نيز داريد بنويسيد.
در ضمن خيلي دوست دارم كه قالب وبلاگ را نيز تغيير دهم ، و اگر دوستي در زمينه طراحي قالب ، اطلاعاتي دارد ، خيلي ممنو ن ميشوم كه در اختيار من قرار دهد، چون آشنايي من با html در همين حدي است كه مي بينيد. و اما آثار رسيده :
دوست گرامي آقاي بهزاد حيدري و كار زيبايي از ايشان :
ديگر نماند هيچ ...
اين جاودان كسوف ،
اين تيره شب كه در اين وادي خموش،
بر دشتها و درختان و خانه ها ؛
چون بختكي ابدي پرسه ميزند.
ضحاك ديگري است كه با خون سرخ صبح،
ماران تيره بر شانه رسته را ،
سيراب ميكند...
بهرام ديگري است ،
بي رحم تر از او
در گورهاي تيره شب
در مغاك كور،
خورشيدهاي شب شكن و هر چه روشني است ،
در خواب ميكند،
چنگيز ديگري است
كه با قوم بربرش،
در خون خويش غوطه دهد روز خسته را ،
وين شام بي ستاره بي نور ژنده را ؛
در گور سرد سينه ما،
در وجود ما ؛ در قاب ميكند.
روز از هجوم لشكر چنگيز مي رمد؛
مي ميرد آن ستاره اي كه در اين تيرگي دمد!
ديگر نمانده هيچ،
اين جاودان كسوف ، گويد مرا و ريشه زند در وجود من ،
ديگر به گل نشسته زورق فرسوده خيال،
در آبهاي ته نشين شده در وادي خيال؛
در رودهاي خشك فرو رفته در زوال،
بايد گريخت از اين ورطه شكست،
بايد گذشت از اين مرده خواب پوچ،
بايد كه از تلاطم اين موج غم فزود،
رو سوي ساحل آسودگي نمود،
... و دوست عزيز ديگر ، زهرا حسيني ( يلدا ) كه از شيراز با جمع انجمن شاعران جوان پيوسته اند و كار ديگري از ايشان:
باز هم شوق ديدار تو در جانم نشست
باز هم چشم بي تابم به درگاهت نشست
باز اين ديوانه مجنون، دلم ...
چون كبوتر بر لب بامت نشست
باز هم پيچك تنهايي ديوار دل ،
در نگاه سبز چشمانت شكست،
باز هم درد بي درمان عشق ،
در درون قلب بي تابت نشست
درد بي درمان من در سينه است
دست تو اين درد را خواهد شكست
شوق لمس گرمي دستان تو ...
پيكر هجران جانكاهت شكست ...
با تشكر از ابراز لطف و محبت شما دوستان گرامي ، از هفته آينده منتظر تغييرات كلي در محتواي وبلاگ باشيد...... بدرود.